نمیدانم...
نمی دانم چه میخواهم بگویم,زبانم دردهانم باز بستست
در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم غمی در استخوانم میگدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ ,گهی میسوزدم گه مینوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ,زمغزم میترواد گیج و گمراه
چو روح خوابگردیمات و مدهوش ,که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار که همچو ن گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته,دردی گریه آلود نمیدانم چه میخواهم بگویم......
در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم غمی در استخوانم میگدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ ,گهی میسوزدم گه مینوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ,زمغزم میترواد گیج و گمراه
چو روح خوابگردیمات و مدهوش ,که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار که همچو ن گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته,دردی گریه آلود نمیدانم چه میخواهم بگویم......
+ نوشته شده در جمعه ۷ آبان ۱۳۸۹ ساعت 16:47 توسط یکی که....
|
من اگر عاشقانه می نویسم