love






مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود.
در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند،
قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر که کنار پنجره نشسته بود
پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد
و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد:
"پدر نگاه کن! درختها حرکت می کنند"
مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند
که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند
و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد،
متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد:
"پدر نگاه کن! دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند!"
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند.
باران شروع شد. چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:
"پدر نگاه کن! باران می بارد، من باران را دیدم."
زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند:
"چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟"
مرد مسن گفت:
"ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم...
امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند..."
جالبه نه.....
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به
وضوح حس می کردیم…
می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از
ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه
زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…
هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…
تا اینکه یه روز
علی نشست رو به رومو
گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که
دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر
تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس
راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…
گفتم:تو چی؟گفت:من؟
گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟
برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو
گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون
هنوزم منو دوس داره…
گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…
گفت:موافقم…فردا می ریم…
و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من
بود چی؟…سر
خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت
فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون
گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره
هردومون دید…با
این حال به همدیگه اطمینان می دادیم
که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…
بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو
می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…
علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟
که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از
ناراحتی بود…یا از
خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می
شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش
گفتم:علی…تو
چته؟چرا این جوری می کنی…؟
اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من
نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…
دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو
دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟
گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…
نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و
اتاقو انتخاب کردم…
من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام
طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه
خودت…منم واسه خودم…
دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش
کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…
دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی
جیب مانتوام بود…
درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه
رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…
توی نامه نوشت بودم:
علی جان…سلام…
امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم
ازت جدا می شم…
می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی
شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر
برام بی اهمیت بود که حاضر
بودم برگه رو همون جاپاره کنم…
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…
توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز
یعنی میشه که ما دو تا یه روزی به هم برسیم؟!
مهم فقط رسیدنه حتی اگه کم برسیم ؟!
یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه؟!
به آرزوهاش برسه هر کی که دوری بکشه ؟!
یعنی میشه که جای من فقط روی چشات باشه ؟!
تیکه کلام تو بازم من میمیرم برات باشه......
وقتی زندگی در دنیا جهنم باشد
«خداحافظ»
دیروز با یه دسته گل اومد به دیدنم
با یه نگاه مهربون
همون نگاهی که سالها آرزو داشتم و از من دریغ میکرد
گریه کرد و گفت که دلش برام تنگ شده
ولی من فقط نگاش کردم
وقتی رفت سنگ فبرم از اشکاش خیس شده بود
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند ولی حیف که من زاده امروزم
خدایا جهنمت فرداست پس چرا امروز میسوزم
بی تو غمگینه این دل دیوونه
بی صدا شدم تو این زمونه
از شلاق بی وفایی تو
زخمیه تنم خدا میدونه
تو هم با من نمیمانی
برو بگذار برگردم
دلم میخواست میشد با نگاهت قهر میکردم
هوا ابریست دلتنگم
و من چندیست دارم با خودم با عشق میجنگم
اگر میشد برایت مینوشتم لحظه هایم را،صدایم را،سکوتم را
اگر میشد برای دیدنت دل دل نمیکردم
اگر میشد افسار دل را ول نمیکردم
تو هم حرفی بزن هرچند تکراری
بگو آیا هنوز هم مثل سابق دوسم داری؟!!!
من پذیرفتم شکست عشق را
درد های تلخ دور اندیش خود را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
میروم از رفتن من شاد باش
گرچه تو تنها تر از من میروی
آرزو دارم تو هم عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
معنی برخورد های سر را
دلم گرفته از اونایی که میگن دوست دارم ولی معنیشو نمیدونن
از اون آدمایی که دوست دارن مال اونا باشی ولی خودشون مال تو نیستن
از اون آدمایی که زیر بارون میگن عاشقتم ولی همینی هوا آفتابی میشه فراموش میکنن.
حلالم کن اگه دوری اگه دورم
اگه با گریه میخندم
حلالم کن که مجبورم
نگو عادت کنم بی تو
که میدونی نمیتونم
که میدونی نفس هامو
به دیدار تو مدیونم
ای کاش آن لحظه که تقدیم تو شد همه هستی من
پردم که مواظب باش جنس این جام بلور است
گربازیچه شود میشکند.

اگه بگم که قول ميدم تا هميشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم
اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي
اگه بگم بهونه ي هرنفسم تنها تويي
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم
اگه بگم زندگي مو بذر بهارت مي کنم
اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني
اگه بگم بال مني لحظه ي پروازمني
ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال؟
ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه وکال ؟
ميشي برام ماه شبهاي بي سحر؟
ميشي برام ستاره ي راه سفر؟
ولي بدون هر جا باشي يا نباشي مال مني
بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني
براي سعادت شبا شعرامو من داد ميزنم
گفتم اينو بنويسم که دوست دارم عزيزم
عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري ...
دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري ...
من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم ...
شر م دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام ...
رو در و دیوار خونه گرد تنهایی بپاشه
تو همونی که می گفتی تو دنیا
هیچ کی مثل من پیدا نمیشه
تو همونی که می گفتی قلبم
مال تو باشه واسه همیشه
باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه
با غریبه اشناشه با غریبه مهربون شه
تو همونی که می گفتی تو دنیا
هیچ کی مثل من پیدا نمی شه
تو همونی که می گفتی قلبم
مال تو باشه واسه همیشه
تو همونی که می گفتی تو دنیا
تو همونی که می گفتی قلبم