دیگر چه خواهی
|
من که عمرم را به پایت ریختم زندگی ها را به پایت ریختم ای تو دیروز من و امروز من من که فردا را به پایت ریختم دیگر چه خواهی من که با خوب و بد تو ساختم آبرویم را به خاک انداختم در سفر تا هفت شهر عشق تو من که مرزی تا جنون نشناختم دیگر چه خواهی من که چون بت پرست دیدم تورا هر کجا رفتم فقط دیدم تو را با تمام گریه هام از دست تو می شکستم بغض و خندیدم تو را پس چرا آزردنم را دوست داری حسرت و غم خوردنم را دوست داری مثل من هرگز کسی عاشق نبوده سوختن از عشق را لایق نبوده از تو ام بر آتش و خاموشم از تو تا نگویی در وفا صادق نبوده هر چه می سوزم تو می گویی کم است غصه ام ورد تمام عالم است پس چرا آزردنم را دوست داری حسرت و غم خوردنم را دوست داری هر چه را می خواستی از من بدست آورده ای مرگ غرورم بس نبود که قصد جانم کرده ای من که دنیا را به پایت ریختم زندگی ها را به پایت ریختم من که با خوب و بد تو ساختم آبرویم را به خاک انداختم دیگر چه خواهی |
من اگر عاشقانه می نویسم