یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم امروز هم گذشت با مرور خاطرات دیروز با غم نبودنت...وسکوتی سنگین و من شتابان در پی زمان بی هدف فقط میروم...فقط میدوم یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما گرمی مهر تو را می خواهند غنچه های باغ هم دیگر بهانه می گیرند میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی فقط صدایی مبهم قول داده بودی برایم سیب بیاوری سیب سرخ خورشید سیب سرخ امید یادت هست؟؟؟؟؟؟ و رفتی و خورشید را هم بردی و من در این کوچه های تنگ و تاریک سرگردانم و منتظر برگی از زندگی ام را ورق می زنم امروز به پایان دفترم نزدیک ترم!!
+ نوشته شده در جمعه ۹ مهر ۱۳۸۹ ساعت 11:48 توسط یکی که....
|
من اگر عاشقانه می نویسم