دفتر خاطره هامون پر شده از غم و حسرت چند صفحه حرف نگفته،چند صفحه ماتم غربت تا به کی گوشه نشستن،عکس فردا رو کشیدن تا به کی رفتن و رفتن،اما هیچ جا نرسیدن یا که موندن پشت دیوار و یه توجیه اینه بن بست،بسه رفتن مثل اون پرنده ای که تو قفس فکر فراره ولی وقتی میره بیرون،نمی دونه کی رو داره تو هم یه اسیری اما،اسیر قلبت و نقشت نقشی که خودت نوشتی،ولی دنیا نمیذاره بیا این نقش رو رها کن،فکر تازه ای بنا کن بگذر از این حرف نگفته،بگذر از غم غریبی به جای حسرت روزهای گذشته یا شمردن سر انگشتی قاب های شکسته به ستاره ها نگاه کن،به طلوع گرم خورشید به حضور ماه و مهتاب،به طراوت شقایق که یه فردای دیگه،تو دفتر خاطره هامون بمونه چند صفحه حرفهای تازه،چند تا شاخه گل پونه
+ نوشته شده در جمعه ۹ مهر ۱۳۸۹ ساعت 11:47 توسط یکی که....
|
من اگر عاشقانه می نویسم