همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم رابه روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمیدانم چرا رفتی؟

نمیدانم چرا شاید خطا کردم!

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا؟!تاکی؟!برای چه؟!

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید!

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت!

وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد!

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود!

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو هزاران بار  در هر لحظه خواهم مرد

کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد!

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد!

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم  وپرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ایی از جنس بغض کوچک یک ابر

نمیدانم چرا؟! شاید به رسم پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...!!!