به یه جایی که میرسی..وقتی دستت از همه چیز کوتاهه..

وقتی همه ی راهها بن بسته...وقتی شدت درد از قدرت

تحملت فراتره..

وقتی دیگه آروم اشک ریختن جواب نمی ده..

وقتی داری بی صدا میشکنی و به روت نمیاری...

وقتی زخمت به جای اینکه بهتر بشه

روز به روز جا باز می کنه و بدتر میشه..

باید قید زندگی رو بزنی و فقط سعی کنی زنده بمونی...

یک مرده ی متحرک..

چرا باید همیشه به این فکر کرد که چی به صلاحه دیگرانه..

پس خودت چی؟؟