بارون نبار
بارون نبار دلم گرفت بزار که آروم بگیرم
کاری به من نداشته باش بزار که تنها بمیرم
بارون نبار دلواپسی عادت هر روز منه
داغ دلو تازه نکن نزار که اینجور بشکنه
بارون نبار بارون نبار از روزگار خسته شدم
بارون نبار بارون نبار از انتظار خسته شدم
بارون نبار که از صدات دوباره گریم میگیره
آخرشم یه روز دلم از غم و ماتم میمیره
بارون نبار که سرنوشت هیچوقت به کام ما نبود
از روزگار خسته شدم مگه گناه من چی بود ؟؟؟
بارون نبار که نمیخوام خاطره هاش یادم بیاد
یاد همون روزی که گفت دیگه سراغم نمیاد
با من نیومد که از این شهر و دیار سفر کنیم
با هم بریم به شهر عشق خستگیا رو در کنیم
+ نوشته شده در یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 18:41 توسط یکی که....
|
من اگر عاشقانه می نویسم