***ديروز با يه دسته گل اومده بود به ديدنم .

با يه نگاه مهربون . همون نگاهي كه سالها انتظارشو داشتم و از من دريغ ميكرد .

گريه كرد گفت دلش برام خيلي تنگ شده مي خواستم اشكاش رو از رو گونش پاك كنم ولي

نميتونستم .فقط نگاهش كردم .

اون رفت ولي سنگ قبر من خيس خيس بود . ..

***گفتم تو فرهاد مني..

گفتي تو شيريني مگر؟

گفتم خرابت ميشوم

گفتي تو آبادي مگر؟

گفتم فراموشم مكن

گفتي تو در يادي مگر؟