?love

***ديروز با يه دسته گل اومده بود به ديدنم .
با يه نگاه مهربون . همون نگاهي كه سالها انتظارشو داشتم و از من دريغ ميكرد .
گريه كرد گفت دلش برام خيلي تنگ شده مي خواستم اشكاش رو از رو گونش پاك كنم ولي
نميتونستم .فقط نگاهش كردم .
اون رفت ولي سنگ قبر من خيس خيس بود . ..
***گفتم تو فرهاد مني..
گفتي تو شيريني مگر؟
گفتم خرابت ميشوم
گفتي تو آبادي مگر؟
گفتم فراموشم مكن
گفتي تو در يادي مگر؟
+ نوشته شده در جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۸۹ ساعت 13:25 توسط یکی که....
|
من اگر عاشقانه می نویسم