نگاه مهربون
دیروز با یه دسته گل اومد به دیدنم
با یه نگاه مهربون
همون نگاهی که سالها آرزو داشتم و از من دریغ میکرد
گریه کرد و گفت که دلش برام تنگ شده
ولی من فقط نگاش کردم
وقتی رفت سنگ فبرم از اشکاش خیس شده بود
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 13:45 توسط یکی که....
|
من اگر عاشقانه می نویسم