تنهایم نگذار......
آنقدر دلتنگ چشمانت شده ام که بغض گلویم را چنان می فشارد
و فرصتی برای رهایی می خواهد که اشک چشمانم را....
شاید باورش کمی سخت باشد ولی دستانم....
دستانم چنان سرد و بی روح شده اند که گویی دیگر خونی در آنها جریان ندارد آخر
خیلی وقت است که انتظار گرمای انگشتانت را میکشند.....
اما هیچ وقت این گرما را حس نکرده اند.....
از آن لحظه که نگاهم به چشمانت دوخته شد تا به الان نفس هایم را می شمارم...
با خودم می گفتم حتما" تعدادش از انگشتانم بیشتر نمی شود که میبینمت...
......اما افسوس ........
افسوس که از بی نهایت هم گذشته اند...
دوریت هم چنان باعث افگار روحم شد که جانم به ستوه آمد...
کسی را سرزنش نمی کنم زیرا تقصیر خودم است...
آنقدر خویشتن را از دیدنت محروم کردم که قلبم چنگ به دامان کبریائی خداوند زد
و نفیرش آسمان را در بر گرفت ...
بی دلیل نکرده ام ....می خواستم چنان دلم تنگ رخسارت شود که
لحظه ی دیدار پاکی وجودم را حس کنی ...باور کنی...
پاکی نگاهم ...عشقم...روحم...
می دانستم که اگر این را باور کنی حتما" خواهی آمد ...تا بی کران...تا عروج...تا ابد...
در میعاد منتظرت می مانم .....
تنهایم نگذار......
من اگر عاشقانه می نویسم