تو را باور ندارم
برو نامهربون بيگانه با من وفا کردم،خطا کردم
نگاهم ميکني اما به سردي
نه تنها من،تو هم دنياي دردي
مخواه از من گناهت را ببخشم
تو مي داني که با اين دل چه کردي
تو هر لحظه به رنگي در مي آيي
رها کن اين دل ديوونه ام را
برو سيرم از اين دير آشنايي
وفا کردم،خطا کردم
نمان ديگر کنارم
مکن افسون دلم پرخون
تو را باور ندارم
مي آيي درکنارم مي نشيني
ز عشقت قصه مي گويي برايم
......به سر آهنگ رفتن داري آنگه
به روي قلب من پا مي گذاري
تو مي گفتي که مي ماني،دريغا
مرا تنهاي تنها ميگذاري
نمان ديگر کنارم
مکن افسون دلم پرخون
تو را باور ندارم
+ نوشته شده در پنجشنبه ۹ دی ۱۳۸۹ ساعت 18:10 توسط یکی که....
|
من اگر عاشقانه می نویسم