در پرچین سایه های دلم بغضی کمین کرده

می خواهم مستی تو را به گروگان بگیرم که برایم تکرار نشدنی است

چگونه می توان به جنون لحطه های ناب بربایمت ؟؟؟

می دانم که شوق دیدار مرگ امانم نمی دهد که تو را بنویسم

اما در اضطراب خط به خط لحظه ها حضورت را ترسیم می کنم

باران را به میهمانی چشمانت و پرنده ها را به شوق پرواز تعبیر خوابت دعوت می کنم


باید قبل از رفتن حوصله می کردی اما!

این تقدیر است که ما را فرا میخواند

حرف که می زنی آسمان دلتنگت می شود و مرا به آغوش می کشد

در غروب یکی از همین روزها وقتی که هوای خانه پر از بوی رازقی و شب بو و یاس است

 آرام و آهسته بی آنکه کلامی بگویی بیا
بگو چگونه است که پاییز تو را از من می گیرد و تو تمام زمستان در کنار من می نشینی؟

چیز زیادی از دنیا نمی خواهم

اتاقی کوچک که از پنجره اش  آسمان  پیدا باشد